غار حرا
‘’‘غار حرا’‘’، غاری در کوه حراء در نزدیکی مکه بود که رسول خدا (ص) پیش از بعثت، شبهای بسیاری برای عبادت و رازونیاز با پروردگار در آن خلوت میگزید؛ آغاز نزول وحی و نخستین خطاب جبرئیل در همین غار رخ داد.
پیش از بعثت
غار حراء جایگاهی در کوه حراء و در نزدیکی شهر مکه است که رسول اکرم (ص) پیش از بعثت به پیامبری، شبهای بسیاری برای پرستش و رازونیاز با خدای خود در آن منزوی میبود.[۱] عایشه روایت کرده است که حضرت رسول اکرم (ص) در آغاز خوابهای روشن و راستی میدید و این خوابها سبب شد که بیش از پیش به خلوتنشینی و زندگی در غار حرا دل ببندد و شبهای بسیار در آن غار با پروردگار به رازونیاز پردازد و تنها گاهی برای فراهمکردن زاد و توشه نزد کسان خود میرفت و باز به غار بازمیگشت، تا آنکه جبرئیل بر حضرت در غار ظاهر شد و به او خطاب کرد که ای محمد، تو رسول خدایی.[۲]
نخستین وحی
بر اساس نقل عایشه، رسول خدا پس از شنیدن نخستین خطاب به زانو درآمد و پس از به حال آمدن، شانههایش میلرزید؛ سپس از غار بیرون شد و نزد خدیجه رفت و گفت: «مرا بپوشانید که حالم دگرگون است.» پس از مدتی حال بیم و شگفتی که بر او مستولی شده بود پایان یافت تا آنکه جبریل بار دوم در غار حراء ظاهر شد و گفت: «ای محمد، توست رسول خدایی!» این بار حال وی چنان دگرگون گشت که خواست خود را از بالای بلندی بیندازد؛ در این حال جبریل در برابر او آشکار شد و گفت: «ای محمد، من جبرئیلم و توست رسول خدایی» و سپس گفت: «بخوان!» گفتم: «چه بخوانم؟» آنگاه جبریل مرا گرفت و چنان سخت فشار داد که طاقتم طاق شد و سپس گفت: «اقرأ باسم ربّک الذی خلق.» این آیه را خواندم و سپس نزد خدیجه رفتم و گفتم که از خود بسیار بیمناکم و داستان حال خویش را برای او بیان داشتم. خدیجه پس از شنیدن ماجرا گفت: «خوشحال باش؛ سوگند به خدا که هرگز تو را خوار نخواهد کرد و به عنایت او کارهای بزرگ خواهی کرد.»[۳] به گزارش حبیبالسیر، چون زمان فرود آمدن جبریل و اوان نزول آیات تنزیل نزدیک رسید، اعراض از مؤانست با بشر بر ضمیر آن حضرت غالب گشت و بیشتر اوقات را در غار حراء به عبادت و ریاضت سپری میکرد. در اوایل بعثت به مدت شش ماه وحی به طریق رؤیای صالحه نازل میشد، چنانکه هر خوابی که میدید تعبیر آن مانند صبح از مطلع احوالش طلوع مینمود. سپس در جبل حراء روحالامین خود را بر آن حضرت ظاهر گردانید و گفت: «یا محمد، منم جبرئیل، فرستاده حق». آن حضرت فرمود: «چه بخوانم که من خواننده نیستم.» پس جبریل آن حضرت را گرفت و محکم فشرد و بار دیگر گفت بخوان و همان پاسخ شنید و این فشردن و گفتن و شنیدن سه نوبت تکرار یافت؛ پس از آن جبریل گفت: «اقرأ باسم ربّک الذی خلق خلق الإنسان من علق اقرأ وربّک الأکرم الذی علّم بالقلم علّم الإنسان ما لم یعلم…»[۴]
بازگشت نزد خدیجه
آن حضرت پس از این واقعه به منزل خدیجه تشریف برد و حالت وحشت بر او مستولی بود. خدیجه که با بصیرت دریافت حال دگرگونی برایش رخ داده، گفت: «یا محمد، امروز چهره تو رنگ دگری دارد؛ واقعهای که برایت پیش آمده بازگو.» آن حضرت پس از تسکین رعب و وحشت، حکایت گذشته را با خدیجه گفت و آیات نازلشده را بر او خواند و فرمود: «لقد خشیت علی نفسی.» و خدیجه با سخنان سنجیده و دلایل پسندیده، پیامبر را تسلی و دلگرمی داد.[۵]