قیافهشناسی
قیافهشناسی، علمی دانسته شده است که از هیئت و ویژگیهای اعضای بدن و صورت افراد، درباره نسبت، ولادت و برخی احوال آنان استدلال میکند. این علم را بر دو گونه دانستهاند: قیافهشناسی از اثر که در عربی «عیافه» نامیده میشود و قیافهشناسی از بشره و ویژگیهای صورت. در منابع فقهی، درباره اعتبار و حرمت قیافهشناسی و مراجعه به قیافهشناس بحث شده و روایاتی نیز در این زمینه نقل شده است.
تعریف و اقسام
قیافهشناسی علمی است که از چگونگی استدلال از هیئت اعضای دو شخص به مشارکت و یگانگی میان آن دو در نسبت و ولادت و سایر احوال بحث میکند. اینگونه استدلال در میان عرب به بنیمدلج اختصاص داشت. بنا بر این دیدگاه، آموختن قیافهشناسی ممکن نیست و اساس آن بر حدس، تخمین و گمان است، نه یقین و استدلال؛ ازاینرو درباره آن کتابی نوشته نشده و تعلیم و تعلمی در این زمینه حاصل نگردیده است. در تعریف دیگری، قیافهشناسی را علمی دانستهاند که از صورت به سیرت پی میبرند و آن را «فراست» نیز میخوانند. این علم بر دو گونه است: نخست، قیافهشناسی از اثر که در عربی «عیافه» نامیده میشود و دوم، قیافهشناسی از بشره و کیفیت صورت که اصطلاحاً قیافهشناسی نامیده میشود.[۱]
تاریخچه
ماجرای اقلیمون
گفتهاند اقلیمون، صاحب فراست، معتقد بود که میتواند از ترکیب اعضای انسان به اخلاق او پی ببرد. شاگردان بقراط برای آزمودن او، صورت بقراط را رسم کردند و آن را نزد اقلیمون بردند. اقلیمون با دقت به آن نگریست و گفت صاحب این تصویر زنا را دوست دارد. به او گفتند که دروغ میگویی. اقلیمون پاسخ داد که دانش او ناگزیر دروغ نمیگوید و از آنان خواست خود بقراط را از این موضوع بپرسند. هنگامی که ماجرا را از بقراط پرسیدند، گفت اقلیمون راست گفته است و او زنا را دوست دارد، اما زمام نفس خود را در اختیار دارد. این داستان در کشف الظنون نقل شده است.[۲]
ماجرای علی بن موسی الرضا
زکریا بن یحیی بن نعمان مصری میگوید از علی بن جعفر شنید که او به حسن بن حسین بن علی بن حسین میگفت خداوند علی بن موسی الرضا را یاری کرد و به داد او رسید. حسن گفت برادران او چنین ستمی بر وی روا داشتند. علی بن جعفر پاسخ داد که آنان، عموزادگان او، نیز در این ستم شریک بودند. حسن از او خواست داستان را بازگو کند. بر اساس این نقل، علی بن جعفر گفت محمد تقی گندمگون بود. افراد خاندان، از برادران علی بن موسی الرضا گرفته تا عموزادگان او، به وی گفتند که تاکنون در میان آنان امامی گندمگون و سبزهچهره نبوده است. از آنجا که علی بن موسی الرضا فرزند دیگری جز محمد تقی نداشت و در نتیجه امامت به او منتقل میشد، مراد آنان از این سخن این بود که محمد تقی فرزند علی بن موسی الرضا نیست. علی بن موسی الرضا در پاسخ گفت که او فرزند من است. آنان گفتند پیامبر قیافهشناسی را پذیرفته و بر اساس تشخیص قیافهشناسان قضاوت کرده است؛ بنابراین اکنون نیز باید به این گروه مراجعه کنند و نظر آنان را بپذیرند. علی بن موسی الرضا به آنان گفت هرچه میخواهند انجام دهند، اما او که در فرزند خود شکی ندارد، این کار را نمیکند. با این حال، چون آنان قیافهشناسان را حاضر کردند، از آنان خواست نام او را نبرند و جلسه در خانه خودشان برگزار شود. گروهی از قیافهشناسان را دعوت کردند و مجلسی از عموها، برادران و خواهران علی بن موسی الرضا در باغی تشکیل دادند. آنان علی بن موسی الرضا را به لباس باغبان، در حالی که بیلی بر دوش داشت، درآوردند و از او خواستند هنگام آمادهشدن مجلس، مانند یک کارگر وارد باغ شود. هنگامی که مجلس آماده شد، محمد تقی را نزد قیافهشناسان بردند و از آنان پرسیدند پدر او در میان حاضران کدامیک است. قیافهشناسان به حاضران نگاه کردند و گفتند یکی از آنان عموی او و دیگری عمه اوست، اما در این مجلس پدری برای او نمیبینند. آنان گفتند آن باغبان ممکن است پدر او باشد؛ زیرا پای کودک به پای او شباهت دارد. در آن هنگام علی بن موسی الرضا پشت به جمعیت داشت. هنگامی که رو به آنان کرد، قیافهشناسان گفتند اینک پدر اوست.[۳]
ماجرای رفید
در تاریخ آمده است که علی بن هبیره بر غلام خود، رفید، خشم گرفت و رفید به جعفر صادق پناه برد. جعفر صادق به او گفت نزد علی بن هبیره بازگرد و بگو جعفر بن محمد مرا امان داده است؛ بنابراین متعرض من نشو. رفید گفت او مردی شامی و بداعتقاد است و از او میترسم. جعفر صادق به او گفت همانگونه که به تو گفتم، برو. رفید میگوید در راه بازگشت، عربی بیابانی به او برخورد و از او پرسید به کجا میرود. آن مرد به چهره او نگاه کرد و گفت این چهره، چهره مقتول است و از او خواست دستش را نشان دهد. هنگامی که رفید دست خود را نشان داد، آن مرد گفت این نیز دست کسی است که باید کشته شود. سپس از او خواست زبانش را بیرون آورد. هنگامی که رفید زبان خود را بیرون آورد، گفت آسوده خاطر باش و بیمی نداشته باش؛ زیرا در آن پیامی است که اگر به کوه عرضه شود، تسلیم خواهد شد. رفید به خانه ارباب خود، علی بن هبیره، رفت. همین که علی بن هبیره چشمش به او افتاد، دستور قتل او را داد. رفید گفت که سرزده و از خود نیامده است و پیامی از شخصی برای او دارد که پس از بیان آن، خود او تصمیم بگیرد. علی بن هبیره خانه را خلوت کرد و از رفید خواست پیام را بگوید. رفید گفت مولای او، جعفر بن محمد، سلام میرساند و میگوید رفید در امان من است و متعرض او نشو. علی بن هبیره از او پرسید آیا جعفر بن محمد واقعاً چنین گفته و سلام او را رسانده است. رفید پاسخ مثبت داد و به خدا سوگند یاد کرد. علی بن هبیره این پرسش را بار دوم و سوم نیز تکرار کرد و رفید همان پاسخ را داد. علی بن هبیره کتفهای رفید را که هنگام ورود بسته بود، گشود و به او گفت همانگونه که من کتفهای تو را بسته بودم، تو نیز کتفهای مرا ببند. رفید از انجام این کار خودداری کرد، اما علی بن هبیره گفت حتماً باید چنین کند. رفید کتفهای او را بست و سپس گشود. آنگاه علی بن هبیره مهر خود را به رفید داد و گفت اکنون اختیار من به دست توست و هرچه میخواهی با من انجام بده.[۴]
در منابع اسلامی
بنا بر روایتی از علی بن ابیطالب در منابع شیعی، او گفته است: «سخن عرّاف، که پیشگو و غیبگو و کسی است که ادعا میکند با دلایلی گمشده را مییابد یا دزد را میشناسد، و نیز سخن قیافهشناس را نمیپذیرم و آن را معتبر نمیدانم.[۵]
شیخ انصاری، از فقیهان شیعه امامیه، در مکاسب محرمه میگوید حرمت قیافهشناسی بهطور اجمالی محل اجماع است. در جامع المقاصد و تنقیح نیز آمده است که حرمت آن در جایی است که حرامی بر آن مترتب شود. به نظر میرسد مراد دیگران نیز همین باشد؛ زیرا صرف اینکه کسی با علم یا گمان، نسب شخصی را تشخیص دهد، دلیلی بر حرمت آن نیست. در برخی احادیث نیز از مراجعه به قیافهشناس و عمل به گفته او نهی شده است.[۶]
پانویس
ارجاعات
منابع
- اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «قیافهشناسی». دایرةالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.