پرش به محتوا

اصحاب کهف

بدون جعبه اطلاعات
بدون تصویر
از اسلامیکال

اصحاب کهف گروهی از جوانان یکتاپرست بودند که بنا بر داستان نقل‌شده در قرآن، از فرمانروایی بت‌پرست رویگردان شدند و برای حفظ ایمان خود به غاری پناه بردند. آنان به خواست خدا به خوابی طولانی فرو رفتند و پس از ۳۰۹ سال بیدار شدند. داستان آنان در سوره کهف آمده است. در منابع تفسیری، درباره هویت این گروه، زمان زندگی آنان و معنای «رقیم» اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی رقیم را لوحی دانسته‌اند که داستان اصحاب کهف بر آن نوشته شده بود. همچنین در روایتی از پیامبر اسلام، داستان سه مرد نقل شده است که با توسل به اعمال خالصانه خود برای خدا، از محبوس شدن در غاری نجات یافتند و برخی مفسران آنان را با اصحاب رقیم مرتبط دانسته‌اند.[۱]

داستان اصحاب کهف

ابن اثیر در کتاب الکامل آورده است که اصحاب کهف در روزگار فرمانروایی به نام دقیوس یا دقیانوس، در شهر افسوس، نزدیک ازمیر امروزی در ترکیه، زندگی می‌کردند. بنا بر این گزارش، مردم آن سرزمین بت‌پرست بودند، اما اصحاب کهف به یکتاپرستی روی آوردند و از آیین فرمانروا فاصله گرفتند. در برخی گزارش‌ها، آنان از نزدیکان یا وزیران فرمانروا معرفی شده‌اند.

بر پایه روایتی که در منبع نقل شده، این گروه ابتدا جداگانه به حقیقت یکتاپرستی پی بردند و سپس با احتیاط و پنهان‌کاری، باور خود را با یکدیگر در میان گذاشتند. آنان سرانجام تصمیم گرفتند برای حفظ دین خود از شهر بگریزند. به بهانه شکار از شهر بیرون رفتند و در مسیر، با چوپانی روبه‌رو شدند که پس از آگاهی از ماجرایشان به آنان پیوست. سگ چوپان نیز همراه آنان شد. گروه به کوهی رفت و در غاری پناه گرفت.

بنا بر این روایت، خداوند آنان را به خوابی طولانی فرو برد تا از خطرها در امان بمانند. آنان ۳۰۹ سال در خواب ماندند؛ در این مدت، حکومت پیشین از میان رفت و فرمانروایی دیندار جای آن را گرفت. هنگامی که اصحاب کهف بیدار شدند، گمان کردند تنها یک روز یا بخشی از روز خوابیده‌اند. چون گرسنه بودند، یکی از آنان را برای تهیه غذا به شهر فرستادند و از او خواستند با احتیاط رفت‌وآمد کند تا شناخته نشود.

فرستاده با ورود به شهر دریافت که اوضاع شهر و مردم دگرگون شده است. هنگامی که سکه قدیمی خود را به فروشنده غذا داد، فروشنده از دیدن آن شگفت‌زده شد و درباره هویت او پرسید. فرستاده پس از آگاهی از تفاوت روزگار خود با زمان حاضر، داستان را بازگفت و غذا تهیه کرد و به غار بازگشت. همراهانش با شنیدن ماجرا بیمناک شدند که مبادا بازماندگان حکومت پیشین آنان را بیابند و آزار دهند. بنا بر ادامه روایت، آنان بار دیگر به خواب رفتند. مردمی که برای دیدنشان به غار آمدند، آنان را خفته یافتند و چون نتوانستند بیدارشان کنند، این واقعه را نشانه‌ای از قدرت خداوند دانستند و تصمیم گرفتند در کنار غار عبادتگاهی بنا کنند.[۲]

معنای رقیم

در قرآن از «اصحاب کهف» و «رقیم» در کنار یکدیگر یاد شده است. بنا بر توضیح منبع، با توجه به پیوند این دو واژه و نبود داستانی مستقل درباره رقیم در همان سیاق، احتمال داده شده است که رقیم همان لوحی باشد که داستان اصحاب کهف بر آن نوشته شده و در ورودی غار آویخته بوده است. ابن اثیر نیز چنین گزارشی را نقل کرده است. با این حال، برخی مفسران اصحاب رقیم را گروهی جدا از اصحاب کهف دانسته‌اند و روایتی درباره سه مرد گرفتار در غار را به آنان مربوط کرده‌اند.[۳]

روایت سه مرد گرفتار در غار

در روایتی از پیامبر اسلام آمده است که سه مرد در جریان سفر به غاری پناه بردند تا در آن عبادت کنند. ناگهان تخته‌سنگی از کوه فرود آمد و راه خروج غار را بست. آنان دریافتند که جز با یاری خدا راه نجاتی ندارند؛ ازاین‌رو تصمیم گرفتند هر یک عملی را که در زندگی تنها برای رضای خدا انجام داده بود، بازگو کند و از خدا بخواهد به سبب آن، راه خروج را بگشاید.

نخستین مرد گفت که زمانی در آرزوی دیدار زنی زیبا و ثروتمند بوده و سرانجام به او دست یافته است؛ اما هنگامی که هر دو برای رابطه جنسی آماده شده بودند، به یاد خدا افتاده و از ترس او از آن کار چشم پوشیده است. او از خدا خواست اگر این کار را برای رضای او انجام داده، راه خروج را بگشاید. پس از دعای او، سنگ اندکی کنار رفت.

مرد دوم گفت کارگری را با دستمزد نیم‌درهم استخدام کرده بود. کارگر پس از پایان کار، به دلیل اینکه خود را مستحق دستمزدی بیشتر می‌دانست، از گرفتن نیم‌درهم خودداری کرد و رفت. مرد با آن پول گندم خرید و آن را کاشت و محصولش را نگه داشت تا آنکه پس از مدتی کارگر بازگشت. او محصول حاصل از آن سرمایه را به کارگر داد که در روایت ده‌هزار درهم ذکر شده است. مرد از خدا خواست اگر این کار را برای رضای او انجام داده، راه خروج را باز کند؛ پس سنگ بیشتر کنار رفت.

مرد سوم گفت که از پدر و مادر خود مراقبت می‌کرد. شبی برای آنان شیر آورد، اما چون خواب بودند، نخواست بیدارشان کند. از سوی دیگر، نگران بود که اگر ظرف شیر را کنار بسترشان بگذارد، حشره‌ای در آن بیفتد؛ بنابراین ظرف را در دست نگه داشت تا آن دو از خواب برخیزند. او نیز از خدا خواست اگر این کار را برای رضای او انجام داده، آنان را نجات دهد. پس از دعای او، سنگ به اندازه‌ای کنار رفت که هر سه مرد توانستند از غار بیرون بیایند.

در پایان روایت، پیامبر تأکید کرده است که کسی که در کار خود با خدا صادق باشد، می‌تواند به این شیوه از گرفتاری نجات یابد.[۴]

پانویس

ارجاعات

منابع

  • اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «اصحاب کهف». دایرةالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.