قیصر روم
قیصر روم، لقبی برای امپراتوران روم بود. در برخی منابع لغوی، دربارهٔ وجه تسمیه این لقب گفته شده است که نخستین پادشاه روم باستان، اغسطس، به شیوهای خاص متولد شده و ازاینرو «قیصر» نامیده شده است. در منابع اسلامی، از دیدار قیصر روم با ابوسفیان و پرسش او دربارهٔ پیامبر اسلام و نیز ایمان او به یکتایی خدا و نبوت پیامبر سخن گفته شده است.
وجه تسمیه
«قیصر» بر وزن «حیدر» است. در برهان آمده است که قیصر به فرزندی گفته میشود که مادرش پیش از تولد او بمیرد و شکم مادر را بشکافند و فرزند را بیرون آورند و چون نخستین پادشاه روم باستان، اغسطس، به این شیوه به دنیا آمده بود، به این نام موسوم شد. در دهخدا نیز «قیصر» لقب امپراتوران روم دانسته شده است.[۱]
تاریخچه
بنا بر نقل، دحیه کلبی میگوید پیامبر اسلام او را با نامهای نزد قیصر روم فرستاد. هنگامی که دحیه نامه را به قیصر داد، قیصر اسقف، یعنی بزرگ کشیشان، را به حضور خواند و مضمون نامه را که دعوت او به اسلام بود برای او بیان کرد. اسقف گفت که این همان پیامبری است که عیسی از آمدن او بشارت داده و اظهار کرد که به او ایمان میآورد و او را تصدیق میکند. قیصر گفت اگر به دین او درآید، سلطنت خود را از دست خواهد داد. قیصر سپس پرسید آیا در سرزمین آنان کسی از قبیله آن پیامبر حضور دارد. در آن هنگام، ابوسفیان و گروهی از اهالی مکه برای تجارت به آن سرزمین رفته بودند و آنان را نزد قیصر حاضر کردند. قیصر پرسید کدامیک از آنان به پیامبر نزدیکتر است و ابوسفیان را معرفی کردند. قیصر به ابوسفیان گفت میخواهد دربارهٔ مردی که در میان آنان ادعای پیامبری دارد از او پرسش کند و به همراهانش گفت اگر ابوسفیان دروغ گفت، سخن او را تصحیح کنند.[۲]
قیصر از ابوسفیان دربارهٔ نسب پیامبر پرسید و او پاسخ داد که نسبی معروف و شناختهشده دارد. سپس پرسید آیا فرد دیگری از این خاندان چنین ادعایی کرده است و ابوسفیان پاسخ منفی داد. قیصر پرسید آیا او پیش از این سابقه دروغگویی داشته است و ابوسفیان گفت نه. سپس دربارهٔ پیروان او پرسید که آیا اشراف از او پیروی میکنند یا ضعفا، و ابوسفیان پاسخ داد که ضعفا پیرو او هستند. در ادامه دربارهٔ افزایش یا کاهش پیروان او پرسید و ابوسفیان گفت پیروانش روزبهروز بیشتر میشوند. همچنین ابوسفیان گفت هیچیک از پیروان او از دینش بازنگشته، او اهل خدعه و نیرنگ نیست و در جنگهایی که داشته، گاهی پیروز و گاهی شکست خورده است. قیصر این نشانهها را با ادعای نبوت مرتبط دانست. قیصر سپس از ابوسفیان دربارهٔ دستورهای پیامبر پرسید. ابوسفیان گفت پیامبر مردم را به یکتاپرستی فرمان میدهد، از شرک و بتپرستی نهی میکند، آنان را از پرستش خدایان اجدادشان بازمیدارد و به نماز، روزه، پاکدامنی، راستی، امانت و وفای به عهد و پیمان دستور میدهد. قیصر گفت اینها نشانه نبوت است و او میدانسته که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد، اما نمیدانسته که از میان آنان خواهد بود. او همچنین گفت روزگاری خواهد رسید که سلطنت پیامبر به این سرزمین خواهد رسید و اگر میتوانست نزد او برود، در این راه از هیچ کوششی دریغ نمیکرد و اگر در خدمت او بود، پاهایش را میشست. بنا بر ادامه این نقل، مسیحیان قصد داشتند اسقفی را که دربارهٔ پیامبر نظر مثبتی داشت بکشند. قیصر از دحیه خواست سلام او را به پیامبر برساند و به او بگوید که به یکتایی خدا و نبوت او ایمان دارد. همچنین در بحار آمده است که پیامبر دربارهٔ قیصر دعا کرد که خداوند ملک او را پایدار بدارد و چنین شد.[۳]
پانویس
ارجاعات
منابع
- اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «قیصر روم». دایرةالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.