حرکت
مفهوم حرکت در فلسفه به عنوان «خروج تدریجی از قوه به فعل» تعریف شده و در مقابل «سکون» قرار میگیرد. متفکران وجود موجودات را به سه دسته بالفعل، بالقوه و مرکب (قوه و فعل) تقسیم کردهاند. تعاریف متعددی از سوی اخوانالصفاء، شیخالرئیس و دیگران ارائه شده که همگی بر تدریجی بودن تغییر و تغییر حالت تأکید دارند. دیدگاه غالب پیش از صدرالدین شیرازی، رد حرکت در مقوله جوهر و محدود کردن آن به کم، کیف، کِی و وضع بود، اما ملاصدرا با طرح نظریه «حرکت جوهریه»، این محدودیت را شکست. سهروردی نیز با استدلالهای مبتنی بر حدوث و تسلسل، نیاز به حرکتی دائم و متجدد در عالم را نشان میدهد که در نهایت به حرکت افلاک منتهی میشود، در حالی که حرکت موجودات تحتالفلکی محدود و دارای پایانی است.
معنای لغوی و اصطلاحی
حرکت (به عربی: حرکة) در اصطلاح فلسفی به معنای «خروج تدریجی موجود از مرحله قوه (استعداد) به مرحله فعل» است. این تعریف بر اساس قید «تدریج» صورت گرفته، چرا که کون (وجود) ِ لحظهای از تعریف حرکت خارج است. در تعاریف دیگر، حرکت پر شدن یک فراغِ سابق یا خروج از یک حال به حال دیگر در یک زمان دانسته شده است. برخی متون قدیمی، حرکت را دو کون در دو آن و دو مکان دانستهاند، در حالی که سکون را دو کون در دو مکان در یک آن تعریف کردهاند.
در دیدگاه فلاسفه
فلاسفه در تبیین معنای حرکت، موجودات عالم را به سه دسته تقسیم کردهاند:[۱]
- موجوداتی که از هر جهت بالفعل هستند؛ این موجودات از وضع خود خارج نمیشوند.
- موجوداتی که از تمام جهات بالقوهاند؛ وجود چنین موجودی در عالم (مگر هیولای اولی که قابلیت پذیرش هر صورتی را دارد) متصور نیست و فعلیت آن همان قوت است.
- موجوداتی که از جهتی بالقوه و از جهتی دیگر بالفعل هستند؛ این موجودات مرکب از قوه و فعلاند. حرکت در این دسته، تدریجی بودن خروج از حالت قوه به فعل است؛ بنابراین، حرکت عین کمال اول چیزی است که بالقوه است از جهت بالقوه بودنش. در این دیدگاه، قوه برای موجود متحرک مانند فصل مقوم است و حرکت و سکون مانند قوه و فعل، از عوارض موجود به نحو وجودند.
در منابع فلسفی و عرفانی، تعاریف مختلفی ارائه شده است. اخوانالصفاء حرکت را صورت روحانی میدانند که در جسم داخل میشود و آن را متمم میسازد و سکون را عدمِ آن قوه میشمارند. در تفاسیر، حرکت «انقال از مکانی به مکانی در زمان دیگر» و در مقابل آن، سکون و وقوف بر یک مکان در دو زمان تعریف شده است. شیخالرئیس (ابنسینا) حرکت را تبدل حال ذات در جسم، تدریجاً و بر سبیلِ توجه به سوی چیزی که آن در قوه دارد (نه در فعل) تعریف کرده است.[۲]
فلاسفه پیش از صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) عموماً معتقد بودند که حرکت در چهار مقوله «کم» (کیفیت)، «کیف» (کمیّت)، «أین» (مکان) و «وضع» (جایگاه) رخ میدهد و وقوع حرکت در مقوله «جوهر» را محال میدانستند. با این حال، صدرالدین شیرازی قائل به وقوع حرکت در مقوله جوهر (حرکت جوهریه) شد. شیخ شهابالدین سهروردی نیز در بحث حرکت و حدوث بیان میکند که هر هیئتی که ثبات در آن متصور نباشد، حرکت است. او استدلال میکند که هر موجودی که در زمانی نبوده و سپس شده است، «حادث» است و هر حادثی نیازمند مرجح (علاوهکننده) دارد. اگر مرجح دائم بود، آن چیز نیز دائم میشد و حادث نمیگشت؛ بنابراین، سلسله حوادث باید به یک نخستین حادث ختم شود و از آنجا که تسلسل نامتناهی در امور مجتمع محال است، حرکت دائمی و متجددی در عالم وجود داشته که نهایتاً به «اسباب» و «افلاک» منجر میشود.[۳]
حرکات به دو دسته تقسیم میشوند:[۴]
- حرکات طبیعی: که به سوی مقصدی که به آن ملایم است میروند و پس از رسیدن به آن، متوقف میشوند (مانند حرکت سنگ به سمت زمین).
- حرکات قسری یا ارادی: که به اراده یا اجبار رخ میدهند.
موجوداتی که در زیر فلک ماه هستند (موجودات ممکنه)، ترکیبی از عناصرند و سرانجام متفرق و پراکنده میشوند؛ بنابراین حرکات آنها پایانی دارد. اما از آنجا که ثابت شده است در عالم باید حرکتی مستمر، دائم و نامنقطع وجود داشته باشد، این حرکت مربوط به «افلاک» است. حرکت افلاک، حرکت دوری (مداری) است که دائم است و حاملهای آن نیز دائمالوجود هستند. همچنین، برای افلاک، جهاتی مانند یمین و یسار و نقاط اضافی متعین میشود که بر مبنای مبدأ و منتها و اضافات خودِ آنها پدید میآیند.[۵]
مطالعه بیشتر
پانویس
ارجاعات
منابع
- اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «حرکت». دایرهالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.