بدون جعبه اطلاعات
بدون تصویر

الطالع لله: تفاوت میان نسخه‌ها

از اسلامیکال
پرش به ناوبری پرش به جستجو
(ابرابزار)
 
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۱: خط ۱:
طائع لله با نام کامل ابوبکر عبدالکریم بن فضل بن جعفر، بیست‌وچهارمین خلیفه عباسی، در سال ۳۱۷ق زاده شد. مادر او کنیزی به نام عُتْب بود. پس از آنکه پدرش، مطیع لله، از خلافت کناره گرفت و خود را خلع کرد، وی در روز چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال ۳۶۳ق به خلافت رسید. سن او را هنگام تقلد خلافت چهل‌وهشت سال و به قولی چهل‌وسه سال نوشته‌اند. خلافت او در دوره‌ای تحقق یافت که اقتدار واقعی در بغداد در دست دیلمیان آل بویه بود و خلیفه بیش از آنکه قدرت اجرایی مستقل داشته باشد، زیر نفوذ فرمانروایان نظامی و سیاسی آن خاندان قرار داشت.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
'''الطائع لله''' با نام کامل '''ابوبکر عبدالکریم بن فضل بن جعفر'''، بیست‌وچهارمین [[خلیفه عباسی]] بود. پس از آنکه پدرش، مطیع لله، از خلافت کناره گرفت و خود را خلع کرد، وی در روز چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال ۳۶۳ق به خلافت رسید.


== آغاز خلافت ==
== زندگی ==
الطائع لله با نام کامل ابوبکر عبدالکریم بن فضل بن جعفر، بیست‌وچهارمین [[خلیفه عباسی]]، در سال ۳۱۷ قمری زاده شد. مادر او کنیزی به نام عُتْب بود. پس از آنکه پدرش، [[المطیع لله]]، از [[خلافت بنی‌عباس|خلافت]] کناره گرفت و خود را خلع کرد، وی در روز چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال ۳۶۳ قمری به خلافت رسید. سن او را هنگام تقلد خلافت چهل‌وهشت سال و به قولی چهل‌وسه سال نوشته‌اند. خلافت او در دوره‌ای تحقق یافت که اقتدار واقعی در [[بغداد]] در دست دیلمیان [[آل‌بویه]] بود و خلیفه بیش از آنکه قدرت اجرایی مستقل داشته باشد، زیر نفوذ فرمانروایان نظامی و سیاسی آن خاندان قرار داشت.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
 
=== آغاز خلافت ===
در روزگار طائع، امور حکومت بیش از پیش در دست دیلمیان بود. وی سبکتکین را به کارگزاری و فرمانروایی گماشت و لقب نصرالدوله به او داد. از آنجا که در عهد دو خلیفه پیش از او، یعنی مستکفی و مطیع، زمام امور در دست عزالدوله بود، این انتصاب به بروز نزاع و کشمکش میان آن دو انجامید. در پی آن جنگ‌های خونینی درگرفت و از آنجا که ترکان از نصرالدوله پشتیبانی می‌کردند، پیروزی بیشتر نصیب او می‌شد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در روزگار طائع، امور حکومت بیش از پیش در دست دیلمیان بود. وی سبکتکین را به کارگزاری و فرمانروایی گماشت و لقب نصرالدوله به او داد. از آنجا که در عهد دو خلیفه پیش از او، یعنی مستکفی و مطیع، زمام امور در دست عزالدوله بود، این انتصاب به بروز نزاع و کشمکش میان آن دو انجامید. در پی آن جنگ‌های خونینی درگرفت و از آنجا که ترکان از نصرالدوله پشتیبانی می‌کردند، پیروزی بیشتر نصیب او می‌شد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


عزالدوله ناچار عضدالدوله را که فرمانفرمای سرزمین فارس بود، از ایران به یاری طلبید. عضدالدوله با این قصد به بغداد آمد، اما پس از رسیدن به آن شهر، خود در اندیشه تصرف زمام امور افتاد و خواست به جای عزالدوله و رقیبش، قدرت را مستقیماً در دست گیرد. از این‌رو میان عضدالدوله و عزالدوله نبرد آغاز شد. در یکی از جنگ‌های میان آن دو، غلامی ترک از عزالدوله به دست سپاه عضدالدوله اسیر شد. عزالدوله به آن غلام دلبستگی بسیار داشت و اسارت او چنان بر وی دشوار آمد که از شدت اندوه نزدیک بود تعادل خود را از دست بدهد. از خوردن غذا دست کشید، پیوسته می‌گریست و از مردمان کناره می‌گرفت. او نامه‌ای برای عضدالدوله نوشت و در آن خواستار بازگرداندن غلام شد و در این نامه خضوع فراوان نشان داد، چنان‌که همین رفتار مایه تمسخر و سرزنش او شد. با این همه، بر درخواست خود پافشاری کرد و سرانجام تصمیم گرفت دو کنیز زیباروی خود را که هر یک را به صدهزار دینار خریده بود، در برابر آن غلام واگذارد. وی آن دو را با فرستاده‌ای نزد عضدالدوله روانه کرد و سفارش نمود که اگر عضدالدوله نپذیرفت، هر اندازه که خواست بر بها بیفزاید و در این کار درنگ نکند؛ زیرا اگر همه دارایی‌اش صرف این کار شود، باز غلام را خواهد گرفت و به دورترین سرزمین هجرت خواهد کرد. عضدالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و غلام را بازگردانید.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
[[عزالدوله دیلمی|عزالدوله]] ناچار [[عضدالدوله دیلمی|عضدالدوله]] را که فرمانفرمای [[سرزمین فارس]] بود، از ایران به یاری طلبید. عضدالدوله با این قصد به [[بغداد]] آمد، اما پس از رسیدن به آن شهر، خود در اندیشه تصرف زمام امور افتاد و خواست به جای عزالدوله و رقیبش، قدرت را مستقیماً در دست گیرد. از این‌رو میان عضدالدوله و عزالدوله نبرد آغاز شد. در یکی از جنگ‌های میان آن دو، غلامی ترک از عزالدوله به دست سپاه عضدالدوله اسیر شد. عزالدوله به آن غلام دلبستگی بسیار داشت و اسارت او چنان بر وی دشوار آمد که از شدت اندوه نزدیک بود تعادل خود را از دست بدهد. از خوردن غذا دست کشید، پیوسته می‌گریست و از مردمان کناره می‌گرفت. او نامه‌ای برای عضدالدوله نوشت و در آن خواستار بازگرداندن غلام شد و در این نامه خضوع فراوان نشان داد، چنان‌که همین رفتار مایه تمسخر و سرزنش او شد. با این همه، بر درخواست خود پافشاری کرد و سرانجام تصمیم گرفت دو کنیز زیباروی خود را که هر یک را به صدهزار دینار خریده بود، در برابر آن غلام واگذارد. وی آن دو را با فرستاده‌ای نزد عضدالدوله روانه کرد و سفارش نمود که اگر عضدالدوله نپذیرفت، هر اندازه که خواست بر بها بیفزاید و در این کار درنگ نکند؛ زیرا اگر همه دارایی‌اش صرف این کار شود، باز غلام را خواهد گرفت و به دورترین سرزمین هجرت خواهد کرد. عضدالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و غلام را بازگردانید.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


در سال ۳۶۷ق عضدالدوله بر عزالدوله پیروز شد. عزالدوله به اسارت درآمد و سرانجام کشته شد. این رویداد موقعیت عضدالدوله را در بغداد استوارتر کرد و از آن پس سلطه آل بویه بر دستگاه خلافت بیش از پیش آشکار شد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۶۷ق عضدالدوله بر عزالدوله پیروز شد. عزالدوله به اسارت درآمد و سرانجام کشته شد. این رویداد موقعیت عضدالدوله را در بغداد استوارتر کرد و از آن پس سلطه آل بویه بر دستگاه خلافت بیش از پیش آشکار شد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


== مناسبات با امیران آل بویه ==
=== مناسبات با امیران آل‌بویه ===
در سال ۳۷۲ق عضدالدوله درگذشت و طائع، فرزند او صمصام‌الدوله را به جای وی به سلطنت گماشت و او را شمس‌المله لقب داد و هفت خلعت بر او پوشانید. این اقدام نشان می‌دهد که اعطای مشروعیت تشریفاتی به فرمانروایان آل بویه همچنان از مجرای خلافت عباسی صورت می‌گرفت، هرچند قدرت واقعی در اختیار همان امیران بود.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۷۲ق عضدالدوله درگذشت و طائع، فرزند او صمصام‌الدوله را به جای وی به سلطنت گماشت و او را شمس‌المله لقب داد و هفت خلعت بر او پوشانید. این اقدام نشان می‌دهد که اعطای مشروعیت تشریفاتی به فرمانروایان آل بویه همچنان از مجرای خلافت عباسی صورت می‌گرفت، هرچند قدرت واقعی در اختیار همان امیران بود.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


در سال ۳۷۵ق صمصام‌الدوله تصمیم گرفت بر جامه‌های حریر و پنبه‌بافت بغداد و پیرامون آن مالیات وضع کند و میزان آن را در سال یک میلیون درهم برآورد کردند. اما هنگامی که مردم از این تصمیم آگاه شدند، همگی در مسجد جامع منصور گرد آمدند و متفق شدند که اگر این طرح به اجرا درآید، هیچ‌کس در نماز جمعه شرکت نکند. نزدیک بود از این ماجرا فتنه‌ای بزرگ پدید آید، اما صمصام‌الدوله از این تصمیم منصرف شد و مردم را از آن مالیات معاف کرد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۷۵ق [[صمصام‌الدوله دیلمی|صمصام‌الدوله]] تصمیم گرفت بر جامه‌های حریر و پنبه‌بافت بغداد و پیرامون آن مالیات وضع کند و میزان آن را در سال یک میلیون درهم برآورد کردند. اما هنگامی که مردم از این تصمیم آگاه شدند، همگی در مسجد جامع منصور گرد آمدند و متفق شدند که اگر این طرح به اجرا درآید، هیچ‌کس در نماز جمعه شرکت نکند. نزدیک بود از این ماجرا فتنه‌ای بزرگ پدید آید، اما صمصام‌الدوله از این تصمیم منصرف شد و مردم را از آن مالیات معاف کرد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


در سال ۳۷۶ق شرف‌الدوله، برادر صمصام‌الدوله، علیه او قیام کرد. سپاهیان نیز با او همراه شدند و صمصام‌الدوله را شکست دادند. چون شرف‌الدوله پس از پیروزی وارد بغداد شد، خلیفه از او استقبال کرد و مقام سلطنت را که یک درجه پایین‌تر از خلافت به‌شمار می‌رفت، به او تفویض کرد. در همین سال یا به قولی در سال ۳۷۵ق، قرمطیان کوفه را به تصرف درآوردند و خطبه را به نام شرف‌الدوله خواندند. خلیفه از بغداد لشکری به آن ناحیه گسیل داشت و آنان را شکست داد. پس از این شکست، دیگر آن جماعت نتوانستند نیروی قابل توجهی فراهم آورند و دولتشان از بنیاد آسیب دید و رو به زوال نهاد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۷۶ق شرف‌الدوله، برادر صمصام‌الدوله، علیه او قیام کرد. سپاهیان نیز با او همراه شدند و صمصام‌الدوله را شکست دادند. چون شرف‌الدوله پس از پیروزی وارد بغداد شد، خلیفه از او استقبال کرد و مقام سلطنت را که یک درجه پایین‌تر از خلافت به‌شمار می‌رفت، به او تفویض کرد. در همین سال یا به قولی در سال ۳۷۵ق، قرمطیان کوفه را به تصرف درآوردند و خطبه را به نام شرف‌الدوله خواندند. خلیفه از بغداد لشکری به آن ناحیه گسیل داشت و آنان را شکست داد. پس از این شکست، دیگر آن جماعت نتوانستند نیروی قابل توجهی فراهم آورند و دولتشان از بنیاد آسیب دید و رو به زوال نهاد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


در سال ۳۷۹ق شرف‌الدوله درگذشت و برادرش ابونصر فیروز خسرو جانشین او شد و لقب بهاءالدوله یافت. در این دوره نیز اقتدار آل بویه بر خلافت عباسی استمرار یافت و خلیفه عملاً در قلمرو نفوذ مستقیم آنان قرار داشت.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۷۹ق [[شرف‌الدوله دیلمی|شرف‌الدوله]] درگذشت و برادرش ابونصر فیروز خسرو جانشین او شد و لقب بهاءالدوله یافت. در این دوره نیز اقتدار آل بویه بر خلافت عباسی استمرار یافت و خلیفه عملاً در قلمرو نفوذ مستقیم آنان قرار داشت.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


== خلع و نابیناشدن ==
=== خلع و نابیناشدن ===
در سال ۳۸۱ق بهاءالدوله به اموال خلیفه طمع بست و بدون اجازه وارد قصر خلافت شد و بنابر رسمی شناخته‌شده، بر سریر خلیفه نشست. سپس چند تن از امیران دیلم پیش آمدند. طائع پنداشت که آنان می‌خواهند دست او را ببوسند، از این‌رو دست دراز کرد، اما آنان دست او را با پا کشیدند و وی را از آنجا به موضعی دیگر بردند. بهاءالدوله اموال و املاک خلیفه را ضبط کرد و بی‌درنگ پیکی به دنبال احمد بن اسحاق بن مقتدر، که بعدها به القادر بالله ملقب شد، به بطیحه فرستاد و او را پس از آنکه کسانی را بر خلع خود گواه گرفت، به خلافت نشاند. این واقعه در نوزدهم شعبان سال ۳۸۱ق روی داد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در سال ۳۸۱ق [[بهاءالدوله]] به اموال خلیفه طمع بست و بدون اجازه وارد قصر خلافت شد و بنابر رسمی شناخته‌شده، بر سریر خلیفه نشست. سپس چند تن از امیران دیلم پیش آمدند. طائع پنداشت که آنان می‌خواهند دست او را ببوسند، از این‌رو دست دراز کرد، اما آنان دست او را با پا کشیدند و وی را از آنجا به موضعی دیگر بردند. بهاءالدوله اموال و املاک خلیفه را ضبط کرد و بی‌درنگ پیکی به دنبال [[احمد بن اسحاق بن مقتدر]]، که بعدها به القادر بالله ملقب شد، به بطیحه فرستاد و او را پس از آنکه کسانی را بر خلع خود گواه گرفت، به خلافت نشاند. این واقعه در نوزدهم شعبان سال ۳۸۱ق روی داد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


پس از خلع، بهاءالدوله چشمان طائع را میل کشید و او را نابینا ساخت. با این حال، هنگامی که القادر بالله بر مسند خلافت نشست، بر او رقّت آورد و جایی در گوشه‌ای از قصر خلافت برای او معین کرد و پیوسته با او به احسان و نیکی رفتار می‌کرد و درشتی گفتار او را تحمل می‌نمود و بسیاری از نیازهای او را برمی‌آورد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
پس از خلع، بهاءالدوله چشمان طائع را میل کشید و او را نابینا ساخت. با این حال، هنگامی که القادر بالله بر مسند خلافت نشست، بر او رقّت آورد و جایی در گوشه‌ای از قصر خلافت برای او معین کرد و پیوسته با او به احسان و نیکی رفتار می‌کرد و درشتی گفتار او را تحمل می‌نمود و بسیاری از نیازهای او را برمی‌آورد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
خط ۲۴: خط ۲۷:
در گزارشی که از این دوره نقل شده، آمده است که روزی طائع از القادر بالله حاجتی خواست که برآوردن آن برای خلیفه دشوار بود و عذر آورد که دیلمیان بر امور مسلط‌اند. آن‌گاه هنگام نیمروز، سفره غذا گسترده شد و ظرفی عدس پخته نزد طائع نهادند. چون دست بدان برد، پرسید این چیست؟ گفتند عدس است. پرسید آیا امیرالمؤمنین نیز همین غذا را می‌خورد؟ گفتند آری. طائع گفت اگر خوراک امیرالمؤمنین چنین است و جایگاه او نیز همان باشد که امروز بامداد دیدم، بهتر آن است که در بطیحه بنشیند و رنج خلافت و بار آن را بر دوش نکشد. چون این سخن به القادر رسید، خندید و گفت اکنون که او را از نعمت بینایی محروم ساخته‌ایم، آزادی زبان را از او نگیریم.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
در گزارشی که از این دوره نقل شده، آمده است که روزی طائع از القادر بالله حاجتی خواست که برآوردن آن برای خلیفه دشوار بود و عذر آورد که دیلمیان بر امور مسلط‌اند. آن‌گاه هنگام نیمروز، سفره غذا گسترده شد و ظرفی عدس پخته نزد طائع نهادند. چون دست بدان برد، پرسید این چیست؟ گفتند عدس است. پرسید آیا امیرالمؤمنین نیز همین غذا را می‌خورد؟ گفتند آری. طائع گفت اگر خوراک امیرالمؤمنین چنین است و جایگاه او نیز همان باشد که امروز بامداد دیدم، بهتر آن است که در بطیحه بنشیند و رنج خلافت و بار آن را بر دوش نکشد. چون این سخن به القادر رسید، خندید و گفت اکنون که او را از نعمت بینایی محروم ساخته‌ایم، آزادی زبان را از او نگیریم.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


== گرایش مذهبی و درگذشت ==
== درگذشت ==
گفته‌اند طائع به آل ابوطالب مودت بسیار داشت و همین گرایش سبب می‌شد برخی از شاعران سنی‌مذهب او را هجو کنند. در مقابل، شریف رضی قصیده‌ای استوار و بلند در مدح و رثای او سرود که نشان‌دهنده جایگاه او در میان دوستداران خاندان علی بن ابی‌طالب است.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
طائع در شب عید فطر سال ۳۹۳ق درگذشت. القادر بالله بر او نماز گزارد و نماز را با پنج تکبیر به جا آورد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


طائع در شب عید فطر سال ۳۹۳ق درگذشت. القادر بالله بر او نماز گزارد و نماز را با پنج تکبیر به جا آورد.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>
== گرایش مذهبی ==
گفته‌اند طائع به آل ابوطالب مودت بسیار داشت و همین گرایش سبب می‌شد برخی از شاعران [[سنی|سنی‌مذهب]] او را هجو کنند. در مقابل، شریف رضی قصیده‌ای استوار و بلند در مدح و رثای او سرود که نشان‌دهنده جایگاه او در میان دوستداران [[خاندان علی بن ابی‌طالب]] است.<ref>{{پک|اختری|۱۳۹۰|ک=دایرةالمعارف جامع اسلامی|ف=طائع للّه}}</ref>


== پانویس ==
== پانویس ==

نسخهٔ کنونی تا ‏۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۴۹

الطائع لله با نام کامل ابوبکر عبدالکریم بن فضل بن جعفر، بیست‌وچهارمین خلیفه عباسی بود. پس از آنکه پدرش، مطیع لله، از خلافت کناره گرفت و خود را خلع کرد، وی در روز چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال ۳۶۳ق به خلافت رسید.

زندگی

الطائع لله با نام کامل ابوبکر عبدالکریم بن فضل بن جعفر، بیست‌وچهارمین خلیفه عباسی، در سال ۳۱۷ قمری زاده شد. مادر او کنیزی به نام عُتْب بود. پس از آنکه پدرش، المطیع لله، از خلافت کناره گرفت و خود را خلع کرد، وی در روز چهارشنبه سیزدهم ذیقعده سال ۳۶۳ قمری به خلافت رسید. سن او را هنگام تقلد خلافت چهل‌وهشت سال و به قولی چهل‌وسه سال نوشته‌اند. خلافت او در دوره‌ای تحقق یافت که اقتدار واقعی در بغداد در دست دیلمیان آل‌بویه بود و خلیفه بیش از آنکه قدرت اجرایی مستقل داشته باشد، زیر نفوذ فرمانروایان نظامی و سیاسی آن خاندان قرار داشت.[۱]

آغاز خلافت

در روزگار طائع، امور حکومت بیش از پیش در دست دیلمیان بود. وی سبکتکین را به کارگزاری و فرمانروایی گماشت و لقب نصرالدوله به او داد. از آنجا که در عهد دو خلیفه پیش از او، یعنی مستکفی و مطیع، زمام امور در دست عزالدوله بود، این انتصاب به بروز نزاع و کشمکش میان آن دو انجامید. در پی آن جنگ‌های خونینی درگرفت و از آنجا که ترکان از نصرالدوله پشتیبانی می‌کردند، پیروزی بیشتر نصیب او می‌شد.[۲]

عزالدوله ناچار عضدالدوله را که فرمانفرمای سرزمین فارس بود، از ایران به یاری طلبید. عضدالدوله با این قصد به بغداد آمد، اما پس از رسیدن به آن شهر، خود در اندیشه تصرف زمام امور افتاد و خواست به جای عزالدوله و رقیبش، قدرت را مستقیماً در دست گیرد. از این‌رو میان عضدالدوله و عزالدوله نبرد آغاز شد. در یکی از جنگ‌های میان آن دو، غلامی ترک از عزالدوله به دست سپاه عضدالدوله اسیر شد. عزالدوله به آن غلام دلبستگی بسیار داشت و اسارت او چنان بر وی دشوار آمد که از شدت اندوه نزدیک بود تعادل خود را از دست بدهد. از خوردن غذا دست کشید، پیوسته می‌گریست و از مردمان کناره می‌گرفت. او نامه‌ای برای عضدالدوله نوشت و در آن خواستار بازگرداندن غلام شد و در این نامه خضوع فراوان نشان داد، چنان‌که همین رفتار مایه تمسخر و سرزنش او شد. با این همه، بر درخواست خود پافشاری کرد و سرانجام تصمیم گرفت دو کنیز زیباروی خود را که هر یک را به صدهزار دینار خریده بود، در برابر آن غلام واگذارد. وی آن دو را با فرستاده‌ای نزد عضدالدوله روانه کرد و سفارش نمود که اگر عضدالدوله نپذیرفت، هر اندازه که خواست بر بها بیفزاید و در این کار درنگ نکند؛ زیرا اگر همه دارایی‌اش صرف این کار شود، باز غلام را خواهد گرفت و به دورترین سرزمین هجرت خواهد کرد. عضدالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و غلام را بازگردانید.[۳]

در سال ۳۶۷ق عضدالدوله بر عزالدوله پیروز شد. عزالدوله به اسارت درآمد و سرانجام کشته شد. این رویداد موقعیت عضدالدوله را در بغداد استوارتر کرد و از آن پس سلطه آل بویه بر دستگاه خلافت بیش از پیش آشکار شد.[۴]

مناسبات با امیران آل‌بویه

در سال ۳۷۲ق عضدالدوله درگذشت و طائع، فرزند او صمصام‌الدوله را به جای وی به سلطنت گماشت و او را شمس‌المله لقب داد و هفت خلعت بر او پوشانید. این اقدام نشان می‌دهد که اعطای مشروعیت تشریفاتی به فرمانروایان آل بویه همچنان از مجرای خلافت عباسی صورت می‌گرفت، هرچند قدرت واقعی در اختیار همان امیران بود.[۵]

در سال ۳۷۵ق صمصام‌الدوله تصمیم گرفت بر جامه‌های حریر و پنبه‌بافت بغداد و پیرامون آن مالیات وضع کند و میزان آن را در سال یک میلیون درهم برآورد کردند. اما هنگامی که مردم از این تصمیم آگاه شدند، همگی در مسجد جامع منصور گرد آمدند و متفق شدند که اگر این طرح به اجرا درآید، هیچ‌کس در نماز جمعه شرکت نکند. نزدیک بود از این ماجرا فتنه‌ای بزرگ پدید آید، اما صمصام‌الدوله از این تصمیم منصرف شد و مردم را از آن مالیات معاف کرد.[۶]

در سال ۳۷۶ق شرف‌الدوله، برادر صمصام‌الدوله، علیه او قیام کرد. سپاهیان نیز با او همراه شدند و صمصام‌الدوله را شکست دادند. چون شرف‌الدوله پس از پیروزی وارد بغداد شد، خلیفه از او استقبال کرد و مقام سلطنت را که یک درجه پایین‌تر از خلافت به‌شمار می‌رفت، به او تفویض کرد. در همین سال یا به قولی در سال ۳۷۵ق، قرمطیان کوفه را به تصرف درآوردند و خطبه را به نام شرف‌الدوله خواندند. خلیفه از بغداد لشکری به آن ناحیه گسیل داشت و آنان را شکست داد. پس از این شکست، دیگر آن جماعت نتوانستند نیروی قابل توجهی فراهم آورند و دولتشان از بنیاد آسیب دید و رو به زوال نهاد.[۷]

در سال ۳۷۹ق شرف‌الدوله درگذشت و برادرش ابونصر فیروز خسرو جانشین او شد و لقب بهاءالدوله یافت. در این دوره نیز اقتدار آل بویه بر خلافت عباسی استمرار یافت و خلیفه عملاً در قلمرو نفوذ مستقیم آنان قرار داشت.[۸]

خلع و نابیناشدن

در سال ۳۸۱ق بهاءالدوله به اموال خلیفه طمع بست و بدون اجازه وارد قصر خلافت شد و بنابر رسمی شناخته‌شده، بر سریر خلیفه نشست. سپس چند تن از امیران دیلم پیش آمدند. طائع پنداشت که آنان می‌خواهند دست او را ببوسند، از این‌رو دست دراز کرد، اما آنان دست او را با پا کشیدند و وی را از آنجا به موضعی دیگر بردند. بهاءالدوله اموال و املاک خلیفه را ضبط کرد و بی‌درنگ پیکی به دنبال احمد بن اسحاق بن مقتدر، که بعدها به القادر بالله ملقب شد، به بطیحه فرستاد و او را پس از آنکه کسانی را بر خلع خود گواه گرفت، به خلافت نشاند. این واقعه در نوزدهم شعبان سال ۳۸۱ق روی داد.[۹]

پس از خلع، بهاءالدوله چشمان طائع را میل کشید و او را نابینا ساخت. با این حال، هنگامی که القادر بالله بر مسند خلافت نشست، بر او رقّت آورد و جایی در گوشه‌ای از قصر خلافت برای او معین کرد و پیوسته با او به احسان و نیکی رفتار می‌کرد و درشتی گفتار او را تحمل می‌نمود و بسیاری از نیازهای او را برمی‌آورد.[۱۰]

در گزارشی که از این دوره نقل شده، آمده است که روزی طائع از القادر بالله حاجتی خواست که برآوردن آن برای خلیفه دشوار بود و عذر آورد که دیلمیان بر امور مسلط‌اند. آن‌گاه هنگام نیمروز، سفره غذا گسترده شد و ظرفی عدس پخته نزد طائع نهادند. چون دست بدان برد، پرسید این چیست؟ گفتند عدس است. پرسید آیا امیرالمؤمنین نیز همین غذا را می‌خورد؟ گفتند آری. طائع گفت اگر خوراک امیرالمؤمنین چنین است و جایگاه او نیز همان باشد که امروز بامداد دیدم، بهتر آن است که در بطیحه بنشیند و رنج خلافت و بار آن را بر دوش نکشد. چون این سخن به القادر رسید، خندید و گفت اکنون که او را از نعمت بینایی محروم ساخته‌ایم، آزادی زبان را از او نگیریم.[۱۱]

درگذشت

طائع در شب عید فطر سال ۳۹۳ق درگذشت. القادر بالله بر او نماز گزارد و نماز را با پنج تکبیر به جا آورد.[۱۲]

گرایش مذهبی

گفته‌اند طائع به آل ابوطالب مودت بسیار داشت و همین گرایش سبب می‌شد برخی از شاعران سنی‌مذهب او را هجو کنند. در مقابل، شریف رضی قصیده‌ای استوار و بلند در مدح و رثای او سرود که نشان‌دهنده جایگاه او در میان دوستداران خاندان علی بن ابی‌طالب است.[۱۳]

پانویس

ارجاعات

منابع

  • اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «طائع للّه». دایرةالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.