امفضل بنت مأمون
امفضل بنت مأمون، یکی از زنان برجسته در دیدگاه شیعه است. او به عقد ازدواج محمد تقی، امام نهم شیعیان امامیه، درآمده بود. گفته شده است که نام وی زینب بوده و از علم و ادب برخوردار شده است. گفته شده است که هنگامی که مأمون قصد کرد تا دخترش را به عقد ازدواج محمد تقی درآورد، عباسیان با این تصمیم مخالفت کردند. برخی نیز با برگزاری مناظراتی سعی کردند تا خردسالی و ضعف علمی محمد تقی را به مأمون ثابت نمایند تا از این ازدواج جلوگیری کنند. در همین راستا مناظرهای میان محمد تقی و یحیی بن اکثم شکل گرفت داد.[۱]
در منابع روایی
محمد بن ابراهیم جعفری این روایت طولانی را از حکیمه دختر علی بن موسی الرضا نقل میکند:
«وقتی برادرم جواد از دنیا رفت، به دلیل نیازی که داشتم پیش همسرش ام الفضل (دختر مأمون خلیفه عباسی) رفتم و با هم دربارهٔ فضایل و کرامات و علم و حکمتی که خدا به او داده بود، سخن گفتیم. او گفت: ای حکیمه میخواهی دربارهٔ ابوجعفر چیز عجیبی را به تو خبر دهم که احدی مثل آن را نشنیده باشد؟ گفتم آن چیست؟ گفت: چه بسا ابوجعفر با گرفتن کنیزی یا ازدواجی مرا ناراحت میکرد و من به مأمون شکایت میکردم و او در جوابم میگفت: دخترم تحمل کن، چون او فرزند رسول خداست. تا اینکه شبی نشسته بودم که زنی زیبا و بلند قامت که به شاخه خیزران میماند آمد. گفتم: تو کیستی؟ گفت: همسر ابوجعفر فرزند رضا و من زنی از فرزندان عمار یاسر هستم. در این هنگام چنان ناراحت شدم که نتوانستم خودم را نگه دارم. پس برخاستم و نزد مأمون رفتم. پاسی از شب گذشته بود و مأمون بر اثر شرابخواری، هنوز مست بود. او خشمگین شد و چون مست بود نتوانست خودش را نگه دارد. شمشیرش را برداشت و با سرعت روانه شد و قسم خورد که ابوجعفر را با این شمشیر قطعه قطعه کند. من پشیمان شدم و با خودم گفتم: این چه کاری بود که کردم! هم خودم و هم او را هلاک کردم؛ بنابراین به دنبال مأمون دویدم تا ببینم چه میکند. او نزد ابوجعفر رفت در حالی که او خوابیده بود. شمشیر را به او زد و او را قطعه قطعه کرد، سپس گلوی او را برید. من و یاسر خادم نگاه میکردیم. مأمون برگشت. امالفضل میگوید وقتی این صحنه را دیدم با ناراحتی به منزل پدرم آمدم. دیدم مستی از او رفته است و نماز میخواند. گفتم پدر چه کردی و ماجرا را برایش بازگو کردم. باور نکرد و از یاسر خادم سؤال کرد. او نیز همان را تصدیق نمود. یاسر را به خانه ابوجعفر فرستاد و وقتی که برگشت، گفت نزد او رفتم دیدم صحیح و سالم نشسته است و پیراهنی بر تن دارد و لحافی روی خود انداخته است. در کار او حیران شدم، خواستم به بدنش نگاه کنم تا ببینم اثری از شمشیر باقی مانده یا نه که به وی گفتم: دوست دارم این پیراهن را به من ببخشید تا به آن تبرّک جویم. نگاهی به من کرد و لبخندی زد. مثل اینکه میدانست چه میخواهم و گفت: لباس فاخری به تو میدهم. گفتم جز این پیراهنی که برتن داری چیزی نمیخواهم. پیراهنش را بیرون آورد و بدنش نمایان شد. و من هیچ اثری از شمشیر ندیدم در این هنگام مأمون به سجده افتاد و هزار دینار به یاسر بخشید و به دخترش گفت: به خدا سوگند اگر دوباره برگردی و نزد من از این حرفها بزنی ، تو را خواهم کشت. مأمون به خدمتکارش یاسر دستور داد که میهمانی برگزار کند و در آن از بزرگان و ابوجعفر دعوت کند. در مراسم مأمون از حضار خواست که دورتر از او و ابوجعفر بنشینند و با او خلوت کرد و و از وی پوزش خواست. ابوجعفر نیز او را نصیحتی کرد و گفت: توصیه میکنم که شرابخواری را ترک کنی.»[۲]
پانویس
ارجاعات
منابع
- موسوی اصل، سیده طیبه (۱۳۹۹). بانوان محدث شیعه. ج. ۱. سازمان تبلیغات اسلامی. ص. ۳۰۸.
- اختری، عباسعلی (۱۳۹۰). «امفضل». دایرةالمعارف جامع اسلامی. تهران: آرایه.