حکیمه بنت علی بن موسی

از اسلامیکال
پرش به ناوبری پرش به جستجو

حکیمه بنت علی بن موسی، یکی از دختران علی بن موسی الرضا بود.

نام ها

دربارهٔ تعداد فرزندان علی ابن موسی اختلاف نظر وجود دارد. برخی از نویسندگان کتب سیره و نسب معتقدند علی بن موسی بغیر از جواد فرزندی نداشته است. دسته دیگر می‌گویند فرزندان دیگری نیز داشته است. از جمله از یک دختر سخن یاد کرده‌اند. ولی دربارهٔ نام وی اختلاف است. فخر رازی و عمری، نام دختر علی ابن موسی را فاطمه و ابن صباغ مالکی و اربلی و ابن خشّاب، عایشه دانسته آمد. علاوه بر این دو نام، در سند حدیثی دربارهٔ شهادت امام جواد دختری بنام حکیمه بنت الرضا نیز دیده می‌شود. این حدیث نشان می‌دهد امام رضا دختری بنام حکیمه نیز داشته است. حسین ابن عبد الوهاب صاحب کتاب عیون المعجزات، با عبارت «و کانت من الصالحات» او را ستوده است.[۱]ابن حزم اندلسی گوید:فرزندان علی ابن موسی علی ابن علی که فرزندی از او به جا نماند ، محمدبن علی که داماد مأمون شد و حسین. و محمد بن طلحه گوید:فرزندان علی ابن موسی شش تن بودند.پنج پسر و یک دختر و آنان عبارتند از محمد قانع ، حسن، ابراهیم ، حسین و عایشه.[۲]

یکی از روایات حکیمه بنت الرضا

محمد ابن ابراهیم جعفری این روایت طولانی را از حکیمه دختر امام رضا نقل می‌کند: «وقتی برادرم امام جواد از دنیا رفت، به دلیل نیازی که داشتم پیش همسرش ام الفضل (دختر مأمون خلیفه عباسی) رفتم و با هم دربارهٔ فضایل و کرامات و علم و حکمتی که خدا به او داده بود، سخن گفتیم. او گفت: ای حکیمه می‌خواهی دربارهٔ ابو جعفر چیز عجیبی را به تو خبر دهم که احدی مثل آن را نشنیده باشد؟ گفتم آن چیست؟ گفت: چه بسا ابو جعفر با گرفتن کنیزی یا ازدواجی مرا ناراحت می‌کرد و من به مأمون شکایت می‌کردم و او در جوابم می‌گفت :دخترم تحمل کن، چون او فرزند رسول خداست. تا اینکه شبی نشسته بودم که زنی زیبا و بلند قامت که به شاخه خیزران می‌ماند آمد. گفتم: تو کیستی؟ گفت: همسر ابو جعفر فرزند رضا و من زنی از فرزندان عمار یاسر هستم. در این هنگام چنان ناراحت شدم که نتوانستم خودم را نگه دارم. پس برخاستم و نزد مأمون رفتم. پاسی از شب گذشته بود و مأمون بر اثر شرابخواری، هنوز مست بود. او خشمگین شد و چون مست بود نتوانست خودش را نگه دارد. شمشیرش را برداشت و با سرعت روانه شد و قسم خورد که ابو جعفر را با این شمشیر قطعه قطعه کند. من پشیمان شدم و با خودم گفتم: این چه کاری بود که کردم! هم خودم و هم او را هلاک کردم؛ بنابراین به دنبال مأمون دویدم تا ببینم چه می‌کند. او نزد ابوجعفر رفت در حالی که او خوابیده بود. شمشیر را بو او زد و اورا قطعه قطعه کرد، سپس گلوی اورا برید. من و یاسر خادم نگاه می‌کردیم. مأمون برگشت. ام الفضل می‌گوید وقتی این صحنه را دیدم با ناراحتی به منزل پدرم آمدم. دیدم مستی از او رفته است و نماز می‌خواند. گفتم پدر چه کردی و ماجرا را برایش باز گو کردم. باور نکرد و از یاسر خادم سؤال کرد. او نیز همان را تصدیق نمود. یاسر را به خانه ابو جعفر فرستاد و وقتی که برگشت، گفت نزد او رفتم دیدم صحیح و سالم نشسته است و پیراهنی برتن دارد و لحافی روی خود انداخته است. در کار او حیران شدم، خواستم به بدنش نگاه کنم تا ببینم اثری از شمشیر باقی مانده یا نه که به وی گفتم: دوست دارم این پیراهن را به من ببخشید تا به آن تبرّک جویم. نگاهی به من کرد و لبخندی زد. مثل اینکه می‌دانست چه می‌خواهم و گفت: لباس فاخری به تو می‌دهم. گفتم جز این پیراهنی که برتن داری چیزی نمی‌خواهم. پیراهنش را بیرون آورد و بدنش نمایان شد. و من هیچ اثری از شمشیر ندیدم در این هنگام مأمون به سجده افتادو هزار دینار به یاسر بخشید و به دخترش گفت: به خدا سوگند اگر دوباره برگردی و نزد من از این حرف ها بزنی ، تو را خواهم کشت.مأمون به خدمتکارش یاسر دستور داد که میهمانی برگزار کند و در آن از بزرگان و ابو جعفر دعوت کند.در مراسم مأمون از حضار خواست که دورتر از او و ابوجعفر بنشینند و با او خلوت کرد و و از وی پوزش خواست.ابو جعفر نیز او را نصیحتی کرد و گفت: توصیه می کنم که شراب خواری را ترک کنی.[۳]

درگذشت

در مورد چگونگی و زمان وفات او اطلاعاتی در دسترس نیست . قبر او در قاهره است و به نظر می رسد در زمان برادرش ، امام محمد تقی بدرود حیات گفته است.[۴]

پانویس

ارجاعات

منابع

  • موسوی اصل، سیده طیبه (۱۳۹۹). بانوان محدث شیعه. ج. ۱. سازمان تبلیغات اسلامی. ص. ۳۰۸.
  • عطاردی قوچانی، عزیزالله (۱۳۸۸). راویان امام رضا در مسند الرضا. عطارد. ص. ۳۰۸.
  • قمی، شیخ عباس (۱۴۰۳). منتهی الامال. ج. ۲. ص. ۵۴۸.