فاطمه بنت علی بن موسی الرضا: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
(ابرابزار) |
||
| (۹ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
'''فاطمه بنت علی بن موسی'''، که با نامهای دیگری چون '''حکیمه''' و '''عایشه''' نیز در منابع گزارش شده است، یکی از دختران [[علی بن موسی الرضا]] بود. | |||
==== | == نام و نسب == | ||
[[ | دربارهٔ تعداد فرزندان [[علی بن موسی الرضا]] اختلاف نظر وجود دارد. برخی از نویسندگان کتب [[روضه الصفا فی سیره الانبیاء و الملوک و الخلفا|سیره]] و [[نسب]] معتقدند علی بن موسی الرضا به جز از [[محمد تقی]] فرزندی نداشته است. دسته دیگر میگویند فرزندان دیگری نیز داشته است. از جمله از یک دختر سخن یاد کردهاند. ولی دربارهٔ نام وی اختلاف است. [[فخر رازی]] و [[عمری]]، نام دختر علی ابن موسی را فاطمه و [[ابنصباغ مالکی]] و [[علی بن عیسی اربلی|اربلی]] و [[ابنخشاب|ابنخشّاب]]، عایشه دانسته آمد. علاوه بر این دو نام، در سند حدیثی دربارهٔ کشته شدن [[محمد تقی]] دختری به نام حکیمه بنت الرضا نیز دیده میشود. این [[حدیث]] نشان میدهد علی بن موسی الرضا دختری به نام حکیمه نیز داشته است. [[حسین بن عبدالوهاب]] صاحب کتاب ''[[عیون المعجزات]]''، با عبارت «و کانت من الصالحات» او را ستوده است.<ref>{{پک|موسوی اصل|1399|ک=بانوان محدث شیعه|ج=1|ص=308}}</ref> [[ابنحزم اندلسی]] گوید: فرزندان علی بن موسی که فرزندی از او به جا نماند، محمد بن علی که داماد [[مأمون]] شد و حسین. و [[محمد بن طلحه]] گوید: فرزندان علی بن موسی شش تن بودند. پنج پسر و یک دختر و آنان عبارتند از [[محمد قانع]]، حسن، ابراهیم، حسین و عایشه.<ref>{{پک|عطاردی قوچانی|1388|ک=راویان امام رضا در مسند الرضا|ص=307}}</ref> | ||
== | == در منابع روایی == | ||
در | محمد بن ابراهیم جعفری این [[روایت]] طولانی را از حکیمه دختر علی بن موسی الرضا نقل میکند:<blockquote>«وقتی برادرم جواد از دنیا رفت، به دلیل نیازی که داشتم پیش همسرش [[امفضل بنت مأمون|ام الفضل]] (دختر [[مأمون]] خلیفه عباسی) رفتم و با هم دربارهٔ فضایل و کرامات و علم و حکمتی که خدا به او داده بود، سخن گفتیم. او گفت: ای حکیمه میخواهی دربارهٔ ابوجعفر چیز عجیبی را به تو خبر دهم که احدی مثل آن را نشنیده باشد؟ گفتم آن چیست؟ گفت: چه بسا ابوجعفر با گرفتن [[کنیزی]] یا [[ازدواج در اسلام|ازدواجی]] مرا ناراحت میکرد و من به مأمون شکایت میکردم و او در جوابم میگفت: دخترم تحمل کن، چون او فرزند [[محمد|رسول خدا]]<nowiki/>ست. تا اینکه شبی نشسته بودم که زنی زیبا و بلند قامت که به شاخه خیزران میماند آمد. گفتم: تو کیستی؟ گفت: همسر ابوجعفر فرزند رضا و من زنی از فرزندان [[عمار یاسر]] هستم. در این هنگام چنان ناراحت شدم که نتوانستم خودم را نگه دارم. پس برخاستم و نزد مأمون رفتم. پاسی از شب گذشته بود و مأمون بر اثر [[شرابخواری]]، هنوز مست بود. او خشمگین شد و چون مست بود نتوانست خودش را نگه دارد. شمشیرش را برداشت و با سرعت روانه شد و [[قسم]] خورد که ابوجعفر را با این شمشیر قطعه قطعه کند. من پشیمان شدم و با خودم گفتم: این چه کاری بود که کردم! هم خودم و هم او را هلاک کردم؛ بنابراین به دنبال مأمون دویدم تا ببینم چه میکند. او نزد ابوجعفر رفت در حالی که او خوابیده بود. شمشیر را به او زد و او را قطعه قطعه کرد، سپس گلوی او را برید. من و یاسر خادم نگاه میکردیم. مأمون برگشت. امالفضل میگوید وقتی این صحنه را دیدم با ناراحتی به منزل پدرم آمدم. دیدم مستی از او رفته است و [[نماز]] میخواند. گفتم پدر چه کردی و ماجرا را برایش بازگو کردم. باور نکرد و از یاسر خادم سؤال کرد. او نیز همان را تصدیق نمود. یاسر را به خانه ابوجعفر فرستاد و وقتی که برگشت، گفت نزد او رفتم دیدم صحیح و سالم نشسته است و پیراهنی بر تن دارد و لحافی روی خود انداخته است. در کار او حیران شدم، خواستم به بدنش نگاه کنم تا ببینم اثری از شمشیر باقی مانده یا نه که به وی گفتم: دوست دارم این پیراهن را به من ببخشید تا به آن [[تبرک|تبرّک]] جویم. نگاهی به من کرد و لبخندی زد. مثل اینکه میدانست چه میخواهم و گفت: لباس فاخری به تو میدهم. گفتم جز این پیراهنی که برتن داری چیزی نمیخواهم. پیراهنش را بیرون آورد و بدنش نمایان شد. و من هیچ اثری از شمشیر ندیدم در این هنگام مأمون به [[سجده]] افتاد و هزار [[دینار]] به یاسر بخشید و به دخترش گفت: به خدا [[سوگند]] اگر دوباره برگردی و نزد من از این حرفها بزنی، تو را خواهم کشت. مأمون به خدمتکارش یاسر دستور داد که میهمانی برگزار کند و در آن از بزرگان و ابوجعفر دعوت کند. در مراسم مأمون از حضار خواست که دورتر از او و ابوجعفر بنشینند و با او خلوت کرد و و از وی پوزش خواست. ابوجعفر نیز او را نصیحتی کرد و گفت: توصیه میکنم که شرابخواری را ترک کنی.»<ref>{{پک|موسوی اصل|1399|ک=بانوان محدث شیعه|ج=1|ص=308}}</ref></blockquote> | ||
{{ | == درگذشت == | ||
در مورد چگونگی و زمان درگذشت او اطلاعاتی در دسترس نیست. قبری در قاهره به او منسوب است. برخی منابع تحلیل کردهاند که در زمان برادرش، [[محمد تقی]] درگذشته است.<ref>{{پک|قمی|1403|ج=2|ص=548|ک=منتهی الامال}}</ref> | |||
== | |||
== پانویس == | |||
=== ارجاعات === | === ارجاعات === | ||
{{پانویس}} | |||
=== منابع === | |||
* {{یادکرد کتاب|عنوان=بانوان محدث شیعه|سال=1399|نام=سیده طیبه|نام خانوادگی=موسوی اصل|ناشر=سازمان تبلیغات اسلامی|جلد=1|صفحه=308}} | * {{یادکرد کتاب|عنوان=بانوان محدث شیعه|سال=1399|نام=سیده طیبه|نام خانوادگی=موسوی اصل|ناشر=سازمان تبلیغات اسلامی|جلد=1|صفحه=308}} | ||
* {{یادکرد کتاب|عنوان=راویان امام رضا در مسند الرضا|سال=1388|نام=عزیزالله|نام خانوادگی=عطاردی قوچانی|ناشر=عطارد|صفحه=308}} | * {{یادکرد کتاب|عنوان=راویان امام رضا در مسند الرضا|سال=1388|نام=عزیزالله|نام خانوادگی=عطاردی قوچانی|ناشر=عطارد|صفحه=308}} | ||
* {{یادکرد کتاب|عنوان=منتهی الامال|سال=1403|نام=شیخ عباس|نام خانوادگی=قمی|جلد=2|صفحه=548}} | * {{یادکرد کتاب|عنوان=منتهی الامال|سال=1403|نام=شیخ عباس|نام خانوادگی=قمی|جلد=2|صفحه=548}} | ||
{{علی بن موسی الرضا}}{{شجرهنامه علی بن موسی الرضا}} | |||
[[رده:افراد مقدس نزد شیعه دوازدهامامی]] | |||
[[رده:اهالی مکه]] | |||
نسخهٔ کنونی تا ۱۴ اوت ۲۰۲۶، ساعت ۱۶:۲۸
فاطمه بنت علی بن موسی، که با نامهای دیگری چون حکیمه و عایشه نیز در منابع گزارش شده است، یکی از دختران علی بن موسی الرضا بود.
نام و نسب
دربارهٔ تعداد فرزندان علی بن موسی الرضا اختلاف نظر وجود دارد. برخی از نویسندگان کتب سیره و نسب معتقدند علی بن موسی الرضا به جز از محمد تقی فرزندی نداشته است. دسته دیگر میگویند فرزندان دیگری نیز داشته است. از جمله از یک دختر سخن یاد کردهاند. ولی دربارهٔ نام وی اختلاف است. فخر رازی و عمری، نام دختر علی ابن موسی را فاطمه و ابنصباغ مالکی و اربلی و ابنخشّاب، عایشه دانسته آمد. علاوه بر این دو نام، در سند حدیثی دربارهٔ کشته شدن محمد تقی دختری به نام حکیمه بنت الرضا نیز دیده میشود. این حدیث نشان میدهد علی بن موسی الرضا دختری به نام حکیمه نیز داشته است. حسین بن عبدالوهاب صاحب کتاب عیون المعجزات، با عبارت «و کانت من الصالحات» او را ستوده است.[۱] ابنحزم اندلسی گوید: فرزندان علی بن موسی که فرزندی از او به جا نماند، محمد بن علی که داماد مأمون شد و حسین. و محمد بن طلحه گوید: فرزندان علی بن موسی شش تن بودند. پنج پسر و یک دختر و آنان عبارتند از محمد قانع، حسن، ابراهیم، حسین و عایشه.[۲]
در منابع روایی
محمد بن ابراهیم جعفری این روایت طولانی را از حکیمه دختر علی بن موسی الرضا نقل میکند:
«وقتی برادرم جواد از دنیا رفت، به دلیل نیازی که داشتم پیش همسرش ام الفضل (دختر مأمون خلیفه عباسی) رفتم و با هم دربارهٔ فضایل و کرامات و علم و حکمتی که خدا به او داده بود، سخن گفتیم. او گفت: ای حکیمه میخواهی دربارهٔ ابوجعفر چیز عجیبی را به تو خبر دهم که احدی مثل آن را نشنیده باشد؟ گفتم آن چیست؟ گفت: چه بسا ابوجعفر با گرفتن کنیزی یا ازدواجی مرا ناراحت میکرد و من به مأمون شکایت میکردم و او در جوابم میگفت: دخترم تحمل کن، چون او فرزند رسول خداست. تا اینکه شبی نشسته بودم که زنی زیبا و بلند قامت که به شاخه خیزران میماند آمد. گفتم: تو کیستی؟ گفت: همسر ابوجعفر فرزند رضا و من زنی از فرزندان عمار یاسر هستم. در این هنگام چنان ناراحت شدم که نتوانستم خودم را نگه دارم. پس برخاستم و نزد مأمون رفتم. پاسی از شب گذشته بود و مأمون بر اثر شرابخواری، هنوز مست بود. او خشمگین شد و چون مست بود نتوانست خودش را نگه دارد. شمشیرش را برداشت و با سرعت روانه شد و قسم خورد که ابوجعفر را با این شمشیر قطعه قطعه کند. من پشیمان شدم و با خودم گفتم: این چه کاری بود که کردم! هم خودم و هم او را هلاک کردم؛ بنابراین به دنبال مأمون دویدم تا ببینم چه میکند. او نزد ابوجعفر رفت در حالی که او خوابیده بود. شمشیر را به او زد و او را قطعه قطعه کرد، سپس گلوی او را برید. من و یاسر خادم نگاه میکردیم. مأمون برگشت. امالفضل میگوید وقتی این صحنه را دیدم با ناراحتی به منزل پدرم آمدم. دیدم مستی از او رفته است و نماز میخواند. گفتم پدر چه کردی و ماجرا را برایش بازگو کردم. باور نکرد و از یاسر خادم سؤال کرد. او نیز همان را تصدیق نمود. یاسر را به خانه ابوجعفر فرستاد و وقتی که برگشت، گفت نزد او رفتم دیدم صحیح و سالم نشسته است و پیراهنی بر تن دارد و لحافی روی خود انداخته است. در کار او حیران شدم، خواستم به بدنش نگاه کنم تا ببینم اثری از شمشیر باقی مانده یا نه که به وی گفتم: دوست دارم این پیراهن را به من ببخشید تا به آن تبرّک جویم. نگاهی به من کرد و لبخندی زد. مثل اینکه میدانست چه میخواهم و گفت: لباس فاخری به تو میدهم. گفتم جز این پیراهنی که برتن داری چیزی نمیخواهم. پیراهنش را بیرون آورد و بدنش نمایان شد. و من هیچ اثری از شمشیر ندیدم در این هنگام مأمون به سجده افتاد و هزار دینار به یاسر بخشید و به دخترش گفت: به خدا سوگند اگر دوباره برگردی و نزد من از این حرفها بزنی، تو را خواهم کشت. مأمون به خدمتکارش یاسر دستور داد که میهمانی برگزار کند و در آن از بزرگان و ابوجعفر دعوت کند. در مراسم مأمون از حضار خواست که دورتر از او و ابوجعفر بنشینند و با او خلوت کرد و و از وی پوزش خواست. ابوجعفر نیز او را نصیحتی کرد و گفت: توصیه میکنم که شرابخواری را ترک کنی.»[۳]
درگذشت
در مورد چگونگی و زمان درگذشت او اطلاعاتی در دسترس نیست. قبری در قاهره به او منسوب است. برخی منابع تحلیل کردهاند که در زمان برادرش، محمد تقی درگذشته است.[۴]
پانویس
ارجاعات
- ↑ موسوی اصل، بانوان محدث شیعه، ۱: ۳۰۸.
- ↑ عطاردی قوچانی، راویان امام رضا در مسند الرضا، ۳۰۷.
- ↑ موسوی اصل، بانوان محدث شیعه، ۱: ۳۰۸.
- ↑ قمی، منتهی الامال، ۲: ۵۴۸.
منابع
- موسوی اصل، سیده طیبه (۱۳۹۹). بانوان محدث شیعه. ج. ۱. سازمان تبلیغات اسلامی. ص. ۳۰۸.
- عطاردی قوچانی، عزیزالله (۱۳۸۸). راویان امام رضا در مسند الرضا. عطارد. ص. ۳۰۸.
- قمی، شیخ عباس (۱۴۰۳). منتهی الامال. ج. ۲. ص. ۵۴۸.